مقالات << بیداران و تصدیق و عید >>

اگر در همه ادعیه مأثوره به تأمل بپردازیم، خواهیم دید که همه در خصوص مسائل آن سو، و همه مربوط به روز جزاء است. یا از عذابها و شداید آن سو سخن بمیان آمده، توأم با تضرعها و گریه‏ها و زبانهاى گوناگون جهت نجات از آنها، یا از خوف حرمان از حیات و سعادت آن سو، و از خوف حرمان از وصال و لقاء و شهود و فناء با زبان خاص یاد شده و از فراق و هجران گفته شده و نجات از حرمان و خسران با سوزها و ناله‏ها خواسته شده، و یا از قصور و نبود آمادگى لازم در مقام روبرو شدن با حضرت حق، و از شرم حضور در محضر او سخن بمیان آمده و با لحن خاصى طلب عفو و مغفرت گردیده است. و در مجموع، سخن در یک مسئله به یک نظر خلاصه مى‏شود و آن، مسئله و عید اخر وى و خوف از وعید است.چیزى که هست، گاهى وعید آتش و سخط و غضب و خوف از آن مطرح شده، و گاهى و عید فضیحت و رسوائى و شرم از آن ذکر گردیده، گاهى و عید فراق و هجران و حرمان و ترس از آن گفته شده، و گاهى هم... و این، نیست مگر تصدیق و عید.

در مضامین و اشارات، و نیز، در زبان خاص و حکایتهاى این جمله که بعنوان نمونه از دعاى ابوحمزه ثمالى مى‏آوریم، به دقت مى‏پردازیم.

1- جایى سخن این چنین و زبان هم اینست که خدایا با تو سخنها داریم و براى تو رازها و بسوى تو نیازها و از تو بسى انتظارهاو در حضرت تو بسى امیدها و آرزوها، که تو خدایى، «... یارب ان لنا فیک أملا طویلا کثیراً، ان لنا فیک رجاء عظیماً، عصیناک و نحن نرجو أن تستر علینا، و دعوناک و نحن نرجو أن تستجیب لنا»یعنى «اى پروردگار من، ما را در حضرت تو آرزوهاى طولانى زیاد و امید بزرگى هست. معصیت تو نمودیم و امید آن داریم که آنها را بر ما بپوشانى، و تو را خوانده‏ایم و امید آن داریم که اجابت کنى».

در اینجا صحبت از اینست که سخن به که باید گفت و راز پیش که باید نهاد و نیاز به که باید عرضه داشت و امید از که باید داشت و آرزوها از که باید جست، جز او؟!.

بى معرفت مباش که در من مزید عشق / اهل نظر معامله با آشنا کنند

2 - و جایى سخن اینست و زبان هم این که: «... فقد عصیتک و خالفتک بجهدى فالان من عذابک من یستقذنى و من أیدى الخصماء غذاً من یخلصنى و بحبل من اتصل ان انت قطعت حبک عنى»یعنى «... پروردگارا، تو را معصیت نموده و با تو مخالفت کردم. حال، چه کسى مرا از عذاب تو نجات خواهد داد؟ و فردا چه کسى مرا از دست آنان که به حقوقشان تجاوز کرده‏ام خلاص خواهد نمود؟ و اگر تو رشته عفو و رحمت خود را از من بریدى، به رشته چه کسى چنگ بزنم!».

 

  • دارم امید عاطفتى از جناب دوست

  • کردم جنایتى و امیدم به عفو اوست

(حافظ)

3- در جاى دیگر سخن و زبان، این چنین است:«فوا سوأ تا على ما أحصى کتابک من عملى الذى لو لا ما أرجو من کرمک وسعة رحمتک و نهیک ایاى عن القنوط لقنطت عند ما أتذکرها»یعنى «پس واى بر رسوایى من در برابر آن اعمالى که کتاب تو همه آنها را به شمارش خواهد آورد، اعمالى که اگر نبود امیدم بر کرم و رحمت واسعه تو، و اگر نبود اینکه مرا از نا امید شدن نهى فرموده‏اى، هر وقت متذکر آن اعمال مى‏شدم مسلماً مأیوس مى‏گشتم».

 

  • مرا به نامه سیاهى مران زکوى امید

  • که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟

(حافظ)

4- سخن دیگر، و زبان دیگر این است که: «... والى جودک و کرمک أرفع بصرى و الى معرفک أدیم نظرى فلا تحرقنى بالنا روأنت موضع أملى ولا تسکنى الهاویة فانک قرة عینى» یعنى «.. خدایا، و بسوى جود و کرم تو چشم گشوده و همیشه نظر به احسان تو دارم. پس به آتش مرا مسوزان که تویى نقطه امید و آرزوى من، و مرا ساکن در پستى جهنم مگردان که تویى روشنى چشم من».

در اینجا سخن از عشق و محبت است و از آتش قهر.

 

  • شنیده‏ام سخنى خوش که پیر کنعان گفتحدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

  • فراق یار نه آن مى‏کند که بتوان گفتکنایتى است که از روزگار هجران گفت

(حافظ)

5- این هم سخنى است و زبان خاصى که: «الهى و سیدى و عزتک و جلالک لئن طالبتنى بذنوبى لا طالبنک بعفوک و لئن طالبتنى بلؤمى لا طالبنک بکرمک، ولئن أدخلتنى النار لا خبرن أهل النار بحبى لک»یعنى «خداى من و سید من، قسم به عزت و جلال تو، اگر مرا به گناهانم باز خواست کنى، تو را به عفو و گذشتت باز خواست کنم؛ و اگر مرا به آتش داخل کنى، از محبتم به تو اهل آتش را نیز خبر کنم».

اینجا نیز سخن از عشق و احکام آن بمیان آمده و زبان عشق به گفتار آمده است. مگر مى‏شود عشق را نهفته داشت، اگر چه در جهنم و براى اهل آن باشد؟!!.

سخن عشق نه آنست که آید به زبان / ساقیا مى‏ ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

‏اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت / چه کند، سوز غم عشق نیارست نهفت

در همه اینها که بعنوان نمونه ذکر کردیم، سخن از وعید در انحاء مختلف است و خوف از آن، و همه در تصدیق و عیدالهى خلاصه مى‏شود.

ششم: از آثار یقظه، اغتنام وقت است اغتنام وقت، یا اغتنام فرصت نیز از آثار یقظه و انتباه است. ارباب سلوک و علماى فن در گفته‏ها و نوشته‏هاى خود به این مسئله بعنوان یکى از آثار و یا ارکان یقظه، با عبارات گوناگون، اشاره نموده‏اند.

صاحب منازل السائرین که «یقظه» را در سه چیز و یا در سه رکن خلاصه کرده، همین مسأله را امر سوم. ذکر نموده است و آن را رکن سوم از ارکان سه گانه یقظه دانسته است. عبارت وى در این زمینه چنین است:

«و الثالث الانتباه لمعرفة الزیادة و النقصان فى الایام، و التنصل عن تضییعها، و النظر الى الضن بها، لیتدارک فائتها و یعمر باقیها». یعنى« امر سوم از ارکان یقظه، عبارت است از توجه داشتن و شناختن زیادت و نقصان ایام، و حالت تضییع ایام را کنار گذاشتن، و بر ایام و لحظات خویش بخل ورزیدن، تا آنچه از ایام سپرى گشته جبران شود، و آنچه باقى مانده معمور گردد».

هین و هین اى راهرو بیگاه شد / آفتاب عمر سوى چاه شد

این دو روزک را که زورت هست زود / پر افشانى بکن از راه جود

اینقدر تخمى که ماندستت بکار / تا در آخر بینى آنرا برگ و بار

تا نمرده است این چراغ با گهر / هین فتیله‏اش ساز و روغن اى پسر

هین مگو فردا که فرداها گذشت / تا بکلى نگذرد ایام کشت

(دفتر دوم مثنوى)

/ 0 نظر / 23 بازدید