مقالات << حب دنیا موجب تاریکى دل و از کار افتادن آن است >>

در همه این موارد که گفتیم، سالک به دل روشن و دریافت کننده نیاز دارد و هر چه دل او روشن‏تر و سالم‏تر باشد، به همان اندزاه در دریافت آنچه باید دریافت کند، موفق‏ تر خواهد بود و در نتیجه خواهد توانست در طریق سلوک پیش برود. واین چیزى است که سالک باید به آن توجه کامل داشته باشد و بداند که اگر نداشته باشد، از همان اول امر آنچه را که باید قدم به قدم بیابد و با یافتن آن قدم به قدم پیش برود، نخواهد یافت و طبعاً یا حرکتى نخواهد داشت و یا در حرمانها و خسرانهاو هلاکتها قرار خواهد گرفت. دل اگر دل نباشد و حجب متراکم آنرا از کار انداخته باشد، حتى از دریافت روشن‏ترین حقیقت نیز عاجز خواهد بود، چه رسد به اشارتهاى ربوبى و اشارات لطیف قرآنى و دقایق طریق.

چون نبد بوجهل از اصحاب درد / دید صد شق قمر باور نکرد

دردمندى کش ز بام افتاد طشت / زونهان کردیم حق، پنهان نگشت

وانکه او جاهل بد از دردش بعید / چند بنمودیم و او آن را ندید

آینه دل صاف باید تا در او / واشناسى صورت زشت از نکو

(دفتر دوم مثنوى)

در باب مخاطرات طریق سلوک نیز وساوس و مکاید شیطانى و مکرهاى نفسانى، و ریزه‏کاریهاى القائات مهلکه در مراتب مختلف و صور و اشکال متنوع، آنچنان زیاد و داراى ابعاد وسیع است که خلاص شدن از آنها، در اصل با عنایات خاصه ربوبى وبا توجهات حضرات معصومین صلوات الله علیهم اجمعین، و سپس با داشتن دل پاک و سالم و روشن، ودل با چشم و گوش و دریافت کننده امکان‏پذیر است، والا این مخاطرات گوناگون سالک را به حرمان و خسران و هلاکت خواهد انداخت.

کوردل با سمع و با جان وبصر / مى ‏نداند دزد شیطان را اثر

زاهل دل جو از جماد آن را مجو / که جماد آمد خلایق پیش او

(دفتر دوم مثنوى)

در باب اسرار طریق هم مسئله همینطور است، یعنى سالک از اسرار طریق که در هر قدمى به تناسب آن وجود دارد، باید از طریق دل روشن و پاک با خبر باشد، تا بتواند راه خود را آنچنان که باید، در پیش بگیرد.

اگر دل، دل نباشد سالک از فهم اسرار و نیل به آنها محروم گشته و در سلوک خویش موفقیت لازم را نخواهد داشت.

 

بر دلت زنگار بر زنگارها / جمع شد تا کور شد ز اسرارها

(دفتر دوم مثنوى)

روشنى و تیرگى، و بینایى و نابینایى دل، و آثار و تبعات آن، نه تنها یک حقیقت مسلم و اسرارآمیز است، بلکه باید گفت همه مسائل به همین مسئله مى‏رسد و حیات و مرگ واقعى در آن خلاصه مى ‏گردد. با این همه، مسئله‏اى است که بسیار کم به آن توجه شده است.

آیات قرآنى با اشارتهاى خاصى که در هر یک از آنها وجود دارد، روى این مسئله بیشترین تکیه را نموده و براى ارباب معرفت وآنان که مى‏خواهند بفهمند، حقایق و دقایق را بیان مى‏کند و براى هر کسى به اندازه خود هدایتها دارد و بصیرتها مى‏دهد.

در آیه 46 سوره حج مى‏فرماید: «فأنها لا تعمى الابصار ولکن تعمى القلوب التى فى الصدور» یعنى «این یک حقیقت است که چشمهاى ظاهرى نابینا نمى‏شوند و لیکن دلهاى که در سینه‏هاست نابینا مى‏گردند».

تدبر در این آیه و تعمق جدى در آن براى همه، مخصوصاً براى سالکان طریق کاملا ضرورت دارد. این آیه با صراحت به این امر اشاره مى‏کند که آنچه براى انسان در طریق کمال و حیات او لازم است، چشم دل و بینایى و بصیرت قلبى، و به عبارتى، دل روشن و سالم است؛ و اگر این نباشد و چشم ظاهر هم سالم باشد، انسان به طریق حیات وکمال خویش قدم نمى‏نهد. آنچه اصل است، روشنى دل و یا دل روشن است و هر چه روشنى دل زیاد باشد، آشنایى انسان به طریق کمال و حیات خود نیز بیشتر خواهد بود.

آیات قرآنى در این زمینه یکى دو تا نیست و این آیه را به عنوان نمونه در اینجا آوردیم.

براى سالکین الى الله لازم است در همه آیاتى که در آنها کلمه «قلب» و کلمه «قلوب »آمده، و درنکات آنها به دقت و تدبر بپردازند، تا به اهمیت امر دل و روشنى و تیرگى آن پى ببرند.

اصولا باید توجه داشته باشیم که مشکل و معماى سالک در طریقى که در پیش مى‏گیرد، در اصل، از دل و با دل و در دل باید حل شود. دردها هه در دل، و دواها نیز همه در دل است. و این، سرى است بسیار عمیق که اهل باطن مى‏دانند و اصحاب اسرار مى‏یابند.

 

گفت پیغمبر که حق فرموده است / من نگنجم هیچ در بالا و پست

در زمین و آسمان و عرش نیز / من نگنجم این یقین دان اى عزیز

در دل مؤمن بگنجم اى عجب / گر مرا جویى در آن دلها طلب

گفت فادخل فى عبادى تلتقى‏ / جنة من رؤیتى یا متقى

(دفتر اول مثنوى)

در نتیجه، سالک باید همت خود بر دل خویش مصروف بدارد و از همان اول امر سلوک، روى روشنى و سلامت، و تیرگى و ظلمت دل خود حساب کند وبداند در سفرى که آغاز نموده است، دل لازم است، نه آنچه دل نامیده مى‏شود و دل نیست. او باید در همان ابتداى امر از آنچه دل را تیره میکند و آنرا بکلى ازکار مى‏اندازد، سخت در اجتناب باشد و در کنار زدن آن بکوشد و به خود اجازه مسامحه در این امر ندهد.

حال که سخن به اینجا رسید، باید به یک حقیقت، و به تعبیرى، به یک واقعیت دیگرى که در عین واقعیت و حقیقت داشتن دردآور نیز مى‏باشد، توجه کنیم؛ و آن عبارت از این است که، آنچه دل را تیره مى‏کند و سلامت آنرا از میان مى‏برد و ماهیت آنرا تغییر مى‏دهد و روشنى آنرا مى‏گیرد و چشم و گوش آنرا ازکار مى‏اندازد و نمى‏گذارد دل کار خود را انجام بدهد و جز اسمى ازآن، چیزى باقى نمى‏گذارد، حب دنیاست.

رذیله حب دنیا، بعنوان صفتى در دل، و خلق و خصلتى در آن، عارضه‏اى است بر دل که با احاطه این رذیله بر دل انسان، چیزى از دل و در دل باقى نمى‏ماند و با غلبه آن، دل، دل نیست.

در این بیان از حضرت رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم دقت مى‏کنیم که مى‏فرماید: «هل منکم من یرید ان یذهب الله عنه العمى و یجعله بصیرا، الا انه من رغب فى الدنیا و طال فیها أمله أعمى الله قلبه على قدر ذلک و من زهد فى الدنیا و قصر أمله فیها أعطاه الله علماً بغیر علم و هدى بغیر هدایة» «جامع السعادات ، ج 2، ص‏26).

یعنى «آیا از شماکسى مى‏خواهد که خداى متعال نابینایى را از او برداشته و او را بینا کند؟ بدانید که هر کس روى به دنیا آورده و آرزوهاى طولانى در آن داشته باشد، خداى متعال به همان اندازه که روى به آن آورده است و آرزوهاى آنرا دارد، دل او را نابینا مى‏گرداند؛ و هر کس انصراف از دنیا داشته و از آن کناره‏گیرى کرده و از آروزهاى آن پاک باشد، خداى متعال به او علم را بدون تعلم و هدایت را بدون راهنمایى عطاء مى‏کند».

آن کس که لذت و خوشى نفسانى خود در این زندگى را دوست مى‏دارد و در دوست داشتن این امر پیش مى‏رود وآنرا تثبیت و تکمیل مى‏کند، و به تعبیرى، در حب دنیا مستغرق مى‏گردد، دل خویش را بیچاره کرده و از کار انداخته، و پر و بال این طایر قدسى را شکسته است وبلکه آنرا کشته، وبه جوهره خود بالاترین ظلم را روا داشته است که در اصل، ظلم به خویشتن است.

 

کیست آن یوسف دل حقجوى تو / چون اسیرى بسته اندر کوى تو

جبرئیلى را براستن بسته‏اى / پر و بالش را به صد جا خسته‏اى

پیش او گوساله بریان آورى‏ / که کشى او را به کهدان آورى

که بخور این است ما را لوت و پوت نیست او را جزو لقاء الله قوت

زین شکنجه و امتحان آن مبتلا / مى ‏کند از تو شکایت با خدا

(دفتر سوم مثنوى)

و نیز در این بیان از حضرت مولى الموحدین امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که قسمتى از یک نامه آن حضرت به بعضى از اصحابش مى‏ باشد، دقت مى‏ کنیم.

-----------------

مقالات: ج 2 ، ص 150-154

مى‏فرماید: «.. فارفض الدنیا فان حب الدنیا یعمى ویصم ویبکم ویذل الرقاب، فتدارک ما بقى من عمرک و لا تقل غدا او بعد غد، فانما هلک من کان قبلک باقامتهم على الامانى و التسویف حتى أتاهم أمر الله بغتة و هم غافلون، فنقلوا على أعوادهم الى قبور هم المظلمة الضیقة و قد أسلمهم الاولاد و الاهلون، فانقطع الیه الله بقلب منیب، من رفض الدنیا و عزم لیس فیه انکسار ولا انخزال...»(ج 2 اصول کافى کتاب الایمان و الکفر، باب ذم الدنیا و الزهد فیها).

یعنى «.. دنیا را ترک کن که حب دنیا انسان را کور و کر ولال مى‏کند، و گردنها را به ذلت مى‏کشاند. پس در بقیه عمرت خود را بیاب و به جبران بپردازد، و نگو فردا و پس فردا، زیرا آنها که قبل از تو بودند و به هلاکت افتادند، با همین آرزوها و اوهام، و فردا و پس فردا گفتنها گذراندند تا جایى که امر خداى متعال درحالى که در غفلت بودند به سراغ آنها آمده سپس روى پاره تخته‏هایشان بسوى قبرهاى تنگ و تاریک خود انتقال داده شدند و همان فرزندان و نزدیکان، آنها را تسلیم قبور نمودند. پس با قلب منیب بسوى خدا منقطع باش در حالى که دنیا را ترک کرده‏اى و از تصمیم و اراده‏اى برخوردار هستى که هیچگونه شکستى در آن نبوده و ثابت و محکم است...»

 

/ 0 نظر / 21 بازدید