مقالات << سرى از اسرار دل با صاحبدلان >>

در توضیح این حقیقت باید گفت: محبت به یک چیز، امر موهوم یا ذهنى محض، و یا تخیلى و یا اعتبارى نیست، بلکه، یک واقعیت عینى در دل انسان است، و به اصطلاح، حالتى است در دل و خصلتى است در آن که به جاى خود واقعیت عینى دارد، البته به تناسب خود و به تناسب دل، مانند همه واقعیتهاى روحى و قلبى. شما اگر خوب تأمل کنید، خواهید یافت که محبت، یک حالت عینى و یک واقعیت موجود در دل است و مسئله موهوم، یا ذهنى، یا اعتبارى، یا تخیلى نیست.

حال ببینیم این واقعیت که «محبت» مى‏ نامیم،و یا این حالت و این صفت که «محبت» مى ‏گوییم چیست؟ و آنجا که انسان به چیزى محبت دارد، چه مى‏ شود و صورت امر در عالم باطن و در آن سو چگونه است؟.

وقتى انسان به چیزى محبت پیدا مى ‏کند و آنرا دوست مى ‏دارد، در همانحال که محبت آنرا در دل خویش احساس مى‏کند، در حقیقت، دل وى درآن سو و در پشت پرده به سوى همان چیزى که دوست مى‏دارد کشیده مى ‏شود و به سوى آن مى ‏رود و با آن نوعى وحدت پیدا مى ‏کند و در آن فانى مى‏ گردد. (دقت شود).

چیزى که هست، باید توجه داشته باشیم که رفتن و وحدت پیدا کردن روح و دل، رفتن دیگر و وحدت پیدا کردن دیگرى است و نباید به اشتباه افتاد و رفتن روح و وحدت یافت آنرا با معیارهاى مادى و جسمانى شناخته شده بسنجیم که در این صورت از نیل به حقایق محروم خواهیم بود.

نظام ارواح، نظام دیگرى است و روح و دل انسان براى خود، نظام خاص و احکام و سنن ومعیارهاى خاصى دارد.

حرکت کردن، رفتن، وحدت پیدا کردن، جدا شدن، نزدیک گشتن، دور شدن، ونظایر اینها، در خصوص روح و دل از معنى خاص به خود برخودار است، نه از آن معنى که در اجسام مادى هست.

سیر جان بى چون بود در دور و دیر / جسم ما از جان بیاموزید سیر

سیر جان هر کس نبیند جان من / لیک سیر جسم باشد در علن

(دفتر سوم مثنوى)

مثلا در باب حرکت کردن و رفتن روح و دل؛ همان توجه کردن و یا نمودن چیزى ،رفتن و حرکت کردن روح و دل است بسوى همان چیز. شما اگر چیزى را در مکان بسیار دور یاد کنید و متوجه آن شوید، در همان لحظه روح و دل شما در همان مکان نزد همان چیز هست و لیکن این رفتن و این سیر و نیز، بودن نزد آن چیز، از نظر شما غایب و از شما پوشیده است، و آنچنان که هست، براى شمامعلوم و مشهود نیست و مسئله براى شما در حد همان «توجه کردن» و یا «یاد نمودن» معلوم است، ونه بیش از آن؛ واگر حجاب بدن در میان نبود و دست و پاگیر شما نمى‏شد، حقیقت امر را بنحوى که گفتیم، شاهد بودید. کما اینکه بعد از مرگ و در عالم برزخ، و همچنین در عوالم فوق برزخ، مسئله از همین قرار است. اگر انسان در برزخ بخواهد نزد چیزى یا کسى و یا در جایى باشد، در صورتى که روح او یک روح آزاد بوده و در قید و بند گرفتاریهاى اکتسابى خویش قرار نگیرد، به مجرد توجه و اراده،نزد همان چیز یا همان کس و یا در همان جایى که مى‏ خواهد، حاضر مى ‏شود.

این دراز و کوته اوصاف تن است / رفتن ارواح دیگر رفتن است

(دفتر سوم مثنوى)

و مثلا در باب وحدت پیدا کردن و درباب جدا شدن و فاصله گرفتن روح و دل؛ محبت داشتن به چیزى و یا متنفر بودن و منزجر شدن از چیزى، در اصل وحدت پیدا کردن با آن چیز و یا جدا شدن و فاصله گرفتن از آن چیز است.

اگر به چیزى محبت پیدا کنید ونسبت به آن چیز در دل خویش سوز محبت ببینید، به همان اندازه‏اى که محبت دارید، دل شما با همان چیز وحدت یافته و با آن یکى شده است، و لیکن آنچنان که باید، به این وحدت یافتن دل توجه ندارید و صورت پشت پرده آن براى شما مشهود نیست و براى شما حقیقت امر فقط در حد همان «محبت داشتن» معلوم است و نه بیش از آن. و اگر دقیق‏تر بگوییم، در چنین صورتى شما خود با همان چیز وحدت یافته و یکى گشته‏اید، زیرا شما غیر از «دل» چیز دیگر نیستید و دل شما،یعنى شما، و شما، یعنى دل. دل هر کجا باشد، شما آنجایید، و شما هر کجا باشید، دل شما آنجاست.

و اگر از چیزى متنفر و منزجر شدید ونسبت به آن در دل خویش نفرت و انزجار دیدید، به اندازه‏اى که نفرت دارید، به همان اندازه دل شما از همان چیز دور گشته و از آن جدا شده و فاصله گرفته است ولى شما آنچنان که باید، به این دور شدن و جدا گشتن دل توجه ندارید و صورت پشت پرده آن براى شما مشهود نیست و حقیقت امر براى شما فقط در حد همان «نفرت و انزجار» معلوم است، نه بیش از آن. در اینجا هم اگر با تعمق پیش بیاییم، باید گفت در چنین صورتى شما خود از همان چیز جدا شده و دور گشته و فاصله گرفته‏اید، زیرا شما غیر از «دل» نیستید».

اگر پرده کنار برود و من و شما آن سو رامشاهده بکنیم، خواهیم دید آن وقتى که کسى چیزى را دوست مى‏دارد و با سوز به آن محبت مى‏ورزد، در همان وقت وى با آن چیز یکى مى‏شود و در صورت شدت محبت، در آن فانى مى‏گردد. و بعکس، هنگامى که از چیزى بدش مى‏آید، از آن دور مى‏شود و فاصله مى‏گیرد. (دقت شود).

در مکاشفات صوریه برزخیه، احیاناً او را با قالب برزخى شبیه قالب دنیوى مى‏بینیم که بسوى همان چیزى که دوست مى‏دارد، حرکت سریع مى‏کند و نزد آن قرار مى‏گیرد و یا در آن فانى مى‏شود، و یا به نوعى دیگر مشاهده مى‏کنیم که در الفاظ و عبارات گنجانیدن امکان‏پذیر نیست. و همین طور در صورت نفرت و انزجار از یک چیز احیاناً او را با قالب برزخى در حال فرار و دور شدن از همان چیز مى‏بینیم، و یا بنحو دیگرى که در لفظ نیاید.

بنابراین، محبت به این چیز و دوست داشتن آن، مسئله ساده‏اى نبوده و حالتى است در دل که بین دل و بین همان چیز، و به عبارتى، بین انسان و بین آنچه دوست مى‏دارد، ایجاد وحدت مى‏کند.

تذکر این نکته را لازم مى‏بینیم که مقصود از وحدت و یکى بودن، نوعى خاصى ازوحدت و اتحاد است و بدان معنى نیست که براى ما در این عالم و در میان موجودات مادى شناخته شده است، و همچنین، بدان معنى نیست که دو چیز مبدل به یک چیز باشند و هر دو از میان بروند و ثالثى به وجود بیاید، و یا یکى مبدل به دیگرى گردد و از آن اثرى باقى نماند. و همین طور، مقصود از فانى گشتن در محبوب هم آن نیست که در میان موجودات مادى هست و موجودى در موجود دیگرى فانى مى‏گردد، و این نیست که از فانى اثرى نماند و به صورت همان چیزى در آید که در آن فانى گشته است.

این وحدت و یکى بودن، و این فانى گشتن، به معنایى است که شبیه هیچیک از این معانى مذکور نیست، بلکه بمعنایى است که متناسب با نظام روحى و با سنن و معیارهاى حاکم در آن نظام است. از این وحدت و از این فانى گشتن مى‏توانیم با جمله «با هم بودن» و «ملازم بودن» تعبیر بیاوریم؛ کما اینکه در بیاناتى که در اول این سخن از رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم نقل نمودیم، و همچنین در روایات وبیانات دیگرى نیز همین تعبیر را مشاهده مى‏کنیم. و خلاصه سخن اینکه، این وحدت و این فانى گشتن را تا لمس نکرده‏ایم، چگونگى آنرا بخوبى نمى‏یابیم و الفاظ و عبارات از أداى حق مطلب قاصر است.

در هر صورت، محبت، نوعى وحدت پیدا کردن محب با محبوب است. حال باید دید محبوب چیست و در کجاست؟. محبوب هر چه و در هر کجا باشد، محب هم با او و در همانجاست. وحدت محب با محبوب خویش است که محب را یا به عوالم نور و بهاء و حیات و بقاء مى‏کشد، ویا به عوالم پست ، و ضیق وظلمت، و فشار و عذاب مى‏برد. زیرا محب همانجاست که محبوب او آنجاست، و محب با محبوب خود و در عالم اوست و از او جدا نخواهد بود. شما اگر سنگى را دوست بدارید، با او خواهید بود، و اگر نورى را دوست بدارید، با او خواهید بود، و بالاخره هر چه را دوست بدارید، با او و در عالم او خواهید بود، و او سرنوشت شما را مشخص خواهد نمود.

پس شما در محبوب خود بنگرید و ببینید محبت چه چیز رادر دل دارید؟ سپس نگاه کنید عالم محبوب شما چیست و کجاست و منزلت وجودى آن کدام است؟ و آیا شما را بسوى بالا مى‏ کشد و یا به پستى و سقوط مى ‏کشاند؟

اگر محبوب دل شما موجود نورى باشد، شما نیز نورى هستید، واگر محبوب دل شما موجود نارى باشد، شما نیز نارى هستید. اگر محبوب دل شما علیینى است، شما هم علیینى هستید؛ و اگر سجینى است، شما نیز سجینى خواهید بود. اگر محبوب دل شما حضرت حق است و فقط حب او در دل شماست، شما هم حقانى هستید، و اگر محبوب دل شما هواى نفس شماست، شما نیز نفسانى هستید و در جحیم نفس خواهید بود.

 

عاشق و معشوش را در رستخیز / دو به دو بندند و پیش آرند تیز

(دفتر سوم مثنوى)

با این توضیح به آثار و برکات محبت خوبان نیز تا حدودى پى مى‏بریم و سر این جمله از مناجات المحبین امام سجاد سلام الله علیه را مى‏فهمیم که مى‏گوید: «أسئلک حبک و حب من یحبک» یعنى «خدایا، محبت تو را و محبت آنکس را که به تو محبت دارد، از تو مى‏خواهم». امام در این جمله از دعاى خویش علاوه بر حب حضرت حق، حب آنانى را که محب حضرت او هستند، از او مسئلت مى‏کند. پیداست اگر محبوب دل انسان، خوبان از بندگان، و به تعبیرى، محبین حق و محبوبان حضرت او باشد، انسان با آنها و در عالم آنها، یعنى در جوار قدس حضرت مقصود، و شاهد وجه کریم او خواهد بود.

اى دل آنجا رو که با تو روشنند / وز بلاها مر تو را چون جوشنند

در میان جان تو را جا مى‏ کنند / تا تو را پر باده چون جامى کنند

در میان جان ایشان خانه گیر / در فلک خانه کن اى بدر منیر

چون عطارد دفتر دل وا کنند / تا که بر تو سرها پیدا کنند

(دفتر دوم مثنوى)

حال بر مى ‏گردیم به مسئله گذشته، یعنى حب دنیا و این مسئله را از این رهگذار که «محب با محبوب خود وحدت دارد» نیز مورد بررسى قرار مى‏دهیم، تا سالکان طریق ازبصیرت بیشترى برخوردار شوند و در تطهیر خود از آن، جدیت کامل داشته باشند.

/ 1 نظر / 46 بازدید
بینام

وبلاگ مفیدی دارید، از اینکه مطالب مربوط به استاد شجاعی را قرار میدهید ممنونم.