مقالات << توبه یا بازگشت به حضرت مقصود >>

و باز مى ‏بیند یک عمر با جدیت کامل وبا اختیار خویش راهى را انتخاب نموده که جز هلاکت و خسران، و جز حسرت فوق تصور و عذاب دردناک، عواقب و نتایج دیگرى نداشته است. او متوجه این فاجعه مى‏شود که نه تنها به آنچه مى ‏بایست طلب کند متوجه نگشته، و نه تنها آنچه را مى‏بایست بخواهد، نخواسته است و فرصتى را که براى این امر بوده، تضییع کرده است؛ و بالاخره، نه تنها در وادى اوهام غوطه‏ور گشته و از مقصود باز مانده وبه حرمان افتاده است، بلکه، براى خود در آن سو انواع مختلف هلاکتها و گرفتاریها و عذابها، و بالاتره از همه، سخط و غضب و طرد حق را کسب کرده است.

مى‏بیند حضرت مقصود را فراموش نموده و جناب او نیز او را فراموش کرده است. و مى‏بیند اوامر حق را نادیده گرفته و نواهى او را سهل شمرده و حرمات او را هتک نموده است و با او به مخاصمه و منازعه برخاسته است. و باز مى‏بیند در باب اوصاف و اخلاق و خصلتها، روح خود و قلب خویش را با رذایل بى‏شمارى آلوده کرده است. و نیز در تعلقات و اسارتها هر چه مى‏توانسته غوطه‏ور شده و دل را به اسارت و بند کشیده و در میان حجب بى حد و حصر علقه‏ها محجوب گردانیده، بنحوى که اختیاردل او ازدست خود او خارج شده و چنان به اوهام و اغیار اسیر گشته که با بود و نبود آنها، چه خود او بخواهد و چه نخواهد، بطور اجتناب‏ناپذیر خوش و ناخوش و مسرور و محزون مى‏گردد.

و در تعبیر روشنتر، اغیار و اوهام بر دل وى حاکم گشته و در هر لحظه دل را به سویى مى‏کشانند و از حالى به حالى مى‏اندازند و در دو لحظه به یک حال نمى‏گذارند و لحظه‏اى دل از اسارت آنها و از سیطره آنها نمى‏تواند خود راآزاد نموده و کنار بکشد و بالاخره دل، دل نیست. آن هم اغیار و اوهامى که نه خود معنى دارند و نه اسارت به آنها مفهومى دارد و نه خوش و ناخوش بودن با آنهارا مى‏توان توجیه نمود، جز اینکه از مقصود باز بدارند و خسران و هلاکت بار بیاورند.

در این بین متذکر مى‏شود که علاوه بر همه اینها ،چه بسیار انسانها و مخلوقات دیگر حق که از وى به آنها ضررها و لطمه‏ها رسیده و به حقوق آنها تجاوز نمود و بر آنها ظلم کرده، و چه بسیار دلها که شکسته است و بالاخره،چه بسیار خصماء که براى خود درست نموده و هر یک بجاى خود براى او گرفتاریها خواهد آورد و یا آورده است، و هر کدام بنحوى حجاب بین او و بین حضرت حق گردیده و خواهد گشت، و نیز، هر یک سبب سخط حق شده و خواهد شد.

با حصول یقظه همه این ضلالتها و انحرافها و در مجموع، مسیر هلاکت بار و دردآورى که در پیش گرفته و در پیش داشته، روشن مى‏گردد. اینجاست که دیگر نمى‏تواند آرام بگیرد و باز به راهى که در پیش گرفته، ادامه دهد. بدون اینکه فرصت از دست رود، به فکر مى‏افتد چه باید کرد؟ و چه راهى باید در پیش گرفت؟ و آیا جز توبه و بازگشت، راه دیگرى هست؟!. مى‏بیند باید تا فرصت تمام نشده توبه کرد، و باید نا امید نگشت، و باید در فرصت باقى مانده در نجات خود کوشش نمود.

او مى‏بیند اگر توبه نکند، ظلم بر خود نموده است و این ظلم از ظلمى که تا بحال نسبت به خود داشته، بزرگتر است. مگر نه اینست که خداى متعال مى‏فرماید: «و من لم یتب فأولئک هم الظالمون» (آیه 11 سورها حجرات) یعنى «و آنان که توبه نکنند، ظلم برخود کرده‏اند و نسبت بخود ظالم هستند».

اینجاست که سالک بیدار قدم دوم را برداشته و توبه مى‏کند و از راهى که تا بحال در پیش گرفته بود بر مى‏گردد و روى به خداى متعال مى‏آورد. و این بازگشت در حقیقت از یقظه و بیدارى، و از معرفت خاصى که با تابش نور یقظه بر باطن حاصل شده، منبعث مى‏گردد.

آن نیاید همچو رنگ ماشطه (دفتر اول مثنوى)

/ 0 نظر / 5 بازدید